فرا رسیدن ماه مبارک رمضان( ماه مهمانی خدا ) بر تمامی مسلمانان جهان مبارک.![]()
نقش روزه در تقويت اراده
انسان با روزه داري که، امساک در خوردن و آشاميدن و خود داري از برخي چيزهاي ديگر است در واقع با خواهشهاي خويش ميجنگد و در برابر غرايز خود مقاومت ميکند، تمرين اين عمل اراده و تصميم را در انسان نيرومند ميسازد و جان را از قيد حکومت و سلطه هوسها و خواهشها ميرهاند. پيشوايان اسلام فرموده اند: «افضل الناس من جاهد هئاه و اقوي الناس من غلب هواه»
بهترين مردم کسي است که با هواي نفس مبارزه کند و نيرومند ترين انان کسي است که بر آن پيروز شود. پس روزه داران بهترين مردمند چرا که با خواسته هاي نفساني مبارزه ميکنند و اگر با مراقبت و کوشش از روزه خويش اين بهره را بگيرند که بر نفس خود مسلط شوند از نيرومند ترين مردم نيز خواهند بود.
روزه و بويژه روزه يکماهه رمضان موجب ميشود که حکومت شهوات و اميال شيطاني جاي خود را به حکومت تقوي و پيروي از دستورات الهي بدهد و تيرگي و هوسها و شهوات در جان آدمي به نورانيت و روشني باطن تبديل شود. در سايه همين صفا و پاکي حاصل از روزه است که روزه دار با خود آگاهي نه تنها دهان و شکم را از خوردن و آشاميدن که دست و پا و چشم و گوش و زبان و همه اعضاي خويش را از آنچه خدا حرام فرموده نگاه ميدارد و ميتواند به آن درجه از تقوي نايل آيد که حتي از انديشه و فکر گناه نيز دوري گزيند و اين اوج نورانييت روزه است.
امير مومنان علي عليه السلام نيز به همين مرتبه اشاره ميفرمايد: «صيام القلب عن الفکر في الاثام افضل من صيام البطن عن الطعام» روزه دل از انديشه گناهان برتر از روزه شکم از خوردن و آشاميدن است. و البته اين بدان معنا نيست که ظاهر روزه و امساک از خوردن و اشاميدن را رها کنيم بلکه لازم است به ان اکتفا ننماييم و همراه با آن بکوشيم که به نتايج معنوي روزه نيز برسيم.
خوشبختانه با انقلاب مقدس اسلامي هم در ملت و جوانان ما تحولي چشمگير بوجود آمد و هم مراکز فساد و تباهي از ميان برداشته شد و شايسته است که از اين پس بکوشيم نتايج معنوي پر ارزش تري از روزه کسب کنيم. باري صفا و پاکي حاصل از روزه و خود داري و پرهيز کاري روزه دار همچون سپري است که روزه دار را از اتش عذاب الهي که مولود گناهان است مصون ميدارد. پيامبر عزيز اسلام (ص) فرمودند: «الصوم جنه من النار» روزه سپري است که روزه دار را از آتش جهنم حفظ ميکند.
روزه و صبر
«صبر» از خصايلي است که در اخلاق اسلام بر آن بسيار تأکيد شده است ، انسان مسلمان در زندگي فردي و اجتماعی خويش در راه هدفهايي مبارزه ميکند و با مشکلاتي نيز روبرو است بدون خصلت صبر، پيروزي بر مشکلات و رسيدن به هدفها آسان نيست . صبر و مقاومت بر نيروي پايداري انسان ميافزايدو اراده را توانا ميسازد هيچ جامعه اي اگر تحمل ناگواريها را نداشته باشد بر مشکلات خويش و بر دشمنان خويش نميتواند پيروز گردد. با صبر و مقاومت است که ميتوان به به پيکار ستمگران رفت و دست استعمار گران را کوتاه نمود و روزه – بويژه در روزهاي گرم و طولاني تابستان که فشار تشنگي طاقت فرسا ميشود بطور چشمگيري به انسان صبر و مقاومت ميبخشدو تحمل رنج و سختي را بر آدمي آسان ميسازد.
قرآن کريم با توجه به همين اثر که از روزه به صبر تعبير کرده است : و استعينوا بالصبر و الصلوه ......... از صبر (روزه ) – و نماز کمک بگيريد.........
امامان معصوم ما عليهم السلام «صبر» را در اين آيه به روزه تفسیر کرده اندو پيامبر گرامي (ص) نيز ماه رمضان را ماه صبر ناميده اند: «شهر الصبر و ان الصبر ثوابه الجنه» (رمضان ماه صبر است و پاداش صبر بهشت است) و امام صادق عليه السلام نيز بهمين ويژگي روزه اشاره فرموده است: هر گاه براي کسي حادثه اي جانکاه پيش آمد روزه بگيرد که خدا فرموده است « و استعينوا بالصبر و الصلوه».
روزی روزگاری کشاورزی آشیانه رها شده عقابی را پیدا کرد که داخل آن تخم عقابی قرار داشت که هنوز گرم بود.کشاورز تخم را برداشت و آنرا داخل لانه مرغان مزرعه اش گذاشت.مرغها به این خیال که آن تخم مال خودشان بود,روی آن نشستند تا آنکه جوجه عقاب از تخم در آمد.جوجه عقاب در کنار مرغهای مزرعه بزرگ شد و همراه آنها دانه خورد.او تمام عمرش را در آن مزرعه سپری کرد و به ندرت به آسمان نگاهی می انداخت.
تا اینکه روزی که خیلی پیر شده بود سرش را بلند کرد و نگاهی به آسمان پهناور بالای خود انداخت و با صحنه ای عجیب مواجه شد!عقابی تیز پرواز را در آسمان دید که بالهایش را باز کرده و در آسمان اوج گرفته بود.
عقاب پیر با دیدن آن صحنه فوق العاده از ته دل آهی کشید و با خود گفت:ای کاش من هم یک عقاب بودم.

شادی ،غم، غرور ، ثروت، عشق و .........
روزی خبر رسید که جزیره به زودی به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده کردند و جزیره را
ترک گفتند . اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ،
چون او عاشق جزیره بود .
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت،عشق از ثروت که با
قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او
گفت: ((آیا می توانم با تو همسفر شوم؟))
ثروت گفت:((نه، من مقدار زیادی طلا و نقره حمل می کنم و
جایی برای تو ندارم.))
پس عشق از غرور که با یک کشتی زیبا راهی مکان امنی بود
کمک خواست.
غرور گفت:((نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت
خیس وکثیف شده وقایق زیبای مرا کثیف خواهد کرد.
غم در نزدیکی عشق بود،پس به او گفت:
((اجازه بده تا من با تو بیایم.))
غم با صدایی حزن آلود گفت:
(( آه من،من در سوگم و نیز به تنهایی دارم. ))
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر
غرق خوشی وهیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد وعشق دیگر نا امید شده بود
که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
((بیا عشق ،من تو را خواهم برد.))
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی نپرسید با کی همراه
می شود ؟!؟؟؟؟؟
وقتی به خشکی رسیدند، هر که به راه خود رفت وعشق تازه
متوجه شد کسی که جانش را نجات داد چقدر برگردنش حق دارد .
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای بر روی شن ها بود ،رفت و
از او پرسید:
((او که بود؟))
علم پاسخ داد:((زمان))
عشق گفت:((چرا به من کمک کرد؟))
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
(( زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.............))
![]()
روزی مردی که به باغچه با صفا و بزرگ خانه اش افتخار میکرد,متوجه شد که یک دسته بزرگ از گیاهان قاصدک خودرو در آن رشد کرده اند.او از طریق همه روشهای شناخته شده,تلاش کرد تا از شر قاصدکها خلاص شود ولی موفق نشد.قاصدکها همچنان به رویش خود ادامه می داند و دست از سر باغچه آن مرد بر نمیداشتند.عاقبت مرد که به ستوه آمده بود,نامه ای برای اداره کشاورزی نوشت و از آنها درخواست کمک کرد.او در نامه اش تمام روشهائی را که به کار بسته بود,توضیح داده و سوال کرده بود:حالا چه باید بکنم؟چند وقت بعد پاسخ نامه او رسید که در آن نوشته شده بود:توصیه می کنم نحوه عشق ورزیدن به آنها را یاد بگیرید.
پسری نابینا بدلیل مشکلات زندگی گدایی می کرد .کنار خیابان نشسته بود و کلاهی
جلوی پاهای خود گذاشته بود . همراهش یک تخته سیاه بود که روی آن نوشته شده
بود:نابینا هستم، کمکم کنید!
یک روز گذشت،اما فقط چند سکه در کلاه پسر انداخته شد.پسر با این سکه ها یک نان
کوچک برای خودش خرید و روز دوم همچنان در کنار خیابان نشست
معلم دانشگاه از کنارش گذشت، با همدردی در کلاه پسر پولی انداخت. وقتی که نگاهش
به جمله روی تخته سیاه افتاد، چند دقیقه با خود فکر کرد و جمله قبلی را پاک کرد و کلمات
دیگری نوشت بعد از آن، پسر نابینا متوجه شد که افراد بیشتری به او برای تهیه غذا لباس
و غیره کمک می کنند .روز دوم با شنیدن صدای قدم زدن مرد صدای پایش را شناخت و
از او پرسید:جناب آقا، می دانم شما کیستید ؟ دیروز به من کمک کردید. از شما تشکر
می کنم. اگر ممکن است بگویید چه اتفاقی افتاده است ؟
مرد خندید و گفت:تغییرات کوچکی روی تخته سیاه دادم و نوشتم :ا مروز روز زیبایی است.
اما من نمی توانم آن راببینم.
بوی غربت میدهم اما غریبه نيستم
اگر چه می دانی که در غریبی زیستم
مثل رودی بستر این خاک طی کرده ام
تا بفهمم عاقبت در جستجوی کیستم
روبروی آینه شب تا سحر غم می خورم
تا بفهمم عاقبت سایه ی گم گشته ی کیستم
اگر چون كوه خاموشم اگر چون کبک می خوانم
صدای توست در فکرم خیال توست در ذهنم
کسی مثل هیچکس...
من همانم که همچون هیچکس در تنهایی کسانی قدم میگذارم و آنها را در آیینه ی بی کسی و در
تابلوی رسوایی نشان همگان می دهم.
من همانم که بی نشان در بی کسی همگان به دنبال کسی می گردم که هیچ بودنم را به یکتایی تبدیل کند
پس مرا یاری ده که با درد بی کسی بسازم و یا رستگارم کن تا تو را که همچون من مثل هیچکسی
بیابم تا با هم به مرز یکتایی رسیم و در یک قدمی پایان به سرآغاز آغاز برسیم.
. هرگز تسليم نشو هر روز معجزه اي تازه اتفاق مي افتد.
· ديگران را ملامت نکن ومسئوليت زندگي ات را خودت بپذير.
· گوش کردن را ياد بگير فرصتها گاه با صداي بسيار آهسته در مي زنند.
· هرگز اميد را از کسي سلب نکن شايد اين تنها چيزي باشد که دارد.
· وقت را با ماتم گرفتن براي اشتباهات گذشته تلف نکن از آنها براي آينده درس بگير.
· هرگز گره اي را که باز ميشود نبر.
· مردم دار باش و هرگز کسي را از خود نرنجان.
· خودت را با معيارهاي خوت بسنج نه با معيارهاي ديگران.
· اززمان و کلمات با بي توجهي استفاده نکن چون هيچکدام قابل بازگشت نيستند.
· براي کسانيکه از دست رنج خود ارتزاق مي کنند احترام قايل باش حتي اگر کارشان پيش پا افتاده باشد.
· هيچ فرصتي را براي ابراز محبت از دست نده.
· به افکار بزرگ فکر کن اما از شادي هاي کوچک لذت ببر.
تابع عشق
تابع عشق تو را ،دامنه اي پيدا نيست
يك به يك هست، ولي بهر دلم پوشا نيست
مي هراسم كه چو معكوس نمايم آن را
آشكارا شود آن رابطه كه ، پيدا نيست
راستي ،گر به تو بسيار شوم من نزديك
عشق پاكم ، به كجا ميل نمايد ،جانيست
گرتوخواهي كه درآغوش تو من جاگيرم
تابع فردخودت ، زوج نما، پروا نيست
منحني دلت ، از رأس شكسته است ، چه باك
كه مماس دل من هست ، ولي آنجا نيست
رفع ابهام نمودم ، زخم لبهايت
پس سخن ساده بگو ، وقت غم وحاشا نيست
هرچه من ،روي نمودار رخت گرديدم
باز، يك نقطه بحراني آن ، پيدا نيست
من بيچاره ، اسير خم گيسوي توام
اين چنين تابع بي چون وچرا ، هرجا نيست
چو« سعادت » ، سروكارش به توابع افتاد
بيكران تر زنگاهش ، به همه دنيا نيست
دايره وجود سرگردانيم در وادي عشق بي سرو سامانيم گاهي چو فرشته ايم
گاهي چو ديو سر گشته ترين مسافر دورانيم ................!!!!!!!!!!!
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده با چشمان تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی درجهان رسوا شدن
عشق یعنی سست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن با ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
------------
بازم بگم؟؟؟؟؟؟؟
عشق يعني
خلوت عاشق به شب،
جانماز نيمه باز
عشق يعني
لحظه ي تكبير روح،
جسم خاكي غرق در احرام نور
عشق يعني
اشك توبه در قنوت،
خواندنش با نام غفارالذنوب
عشق يعني
چشمها هم در ركوع،
شرمگين از نام ستارالعيوب
عشق يعني
سر سجود و دل سجود،
ذكر يارب يارب از عمق وجود
عشق يعني
لحظه ي ناب دعا،
التماس ديدن رخسار يار!
فکر می کنم زیباترین آرزو از خداوند این باشد که به ما ایمان و تقوای قوی بدهد.
رجب نام نهری است در بهشت که آب آن از شیر سفیدتر و از عسل شیرین تر است.
شور و شوقي بيهوده است

"خانه ی دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید سوار،
آسمان مکثی کرد .
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
((نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.
می روی تا به آن کوچه که از پشت بلوغ ،سر به در می آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیجی ،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد .
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا ،جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟))
تا به حال فکر کردید چرا فاصله ها پر رنگ ،دلتنگی ها کم رنگ ،دنیا
بی لطف و....، نمی دونم ولی وقت هایی که با خودم خلوت می کنم و دقیق تر
به اطرافم نگاه می بینم ، بیشترصدای آدمهایی که از نبودن و رفتن عزیزانشون
گلهمند هستند برام تدائی می شه.گاهی احساس می کنم دیگه دوستی و حتی دوست
بودن داره کم کم از بین می ره و تنها تبدیل به روابطی می شه که برای رفع نیاز
آدما ایجاد می شه .
کمی واقع بین باشیم و فکر کنیم چرا؟ چرا دنیا و ادمهای دنیا بی وفا شدند؟؟؟؟
اصلا خانه ی دوست چی معنا می شه واگه بخوایم به مفهوم واقعی آن نگاه
کنیم ،
خانه ی دوست کجاست؟؟!!